
من کمتر این وبلاگ رو آپ میکنم به وبلاگ خودم بیاین ! با نام آرامش تو پیوند هام هست!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
ممنون از نظرت من کتابشو دارم ولی نمیدونم کجا میتونی پیدا کنی تو اینترنت سرچ کن! وبلاگ آرامش تو پیوند ها ماله منه سر بزن!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
در اين باره بسيار گفته اند و بسيار ناگفته مانده است. آنچه گفته اند يا سخن دشمن است و از سر دشمني كه گزافه ، دروغ ، تهمت و مسخ واقعيتهاي تاريخي است و يا سخن دوست است و بيشتر تلاشي غالباً ناموفق براي تاويل و توجيه مسائل بگونه اي كه در قالب اين زمان و مردم اين زمانه بگنجد.
مساله زن چه از نظر احساس و چه از نظر اجتماع همچنان در قرن ما مطرح است و چون علم هنوز نتوانسته است آنرا حل كند خواه ، ناخواه در مرحلة عقيده مانده است و بنابراين همچون همة مسائلي كه علم هنوز نتوانسته است پاسخ قاطعي به آن بدهد ناچار در هر مكتبي و در هر زمان يا در هر جامعه اي بگونه اي از آن سخن مي گويند. اين امر چنان دشوار است كه اگر محققي بينش خود را از رنگ عقايد و رسوم زمان خوش نزدايد و از آفت قضاوتهاي قبلي ، بري نگردد به گفتة استاد بزرگ ژاك برك : اگر مساله اي را كه در دوره و محيطي ديگر است با نگاه زمان و محيط خويش ننگريم و بسنجيم از ديدن واقعيت آنچنان كه بوده است عاجز مي مانيم و هر چه بگوييم بيهوده است.
مساله زن را كه از جهات گوناگوني قابل بررسي است چنان تابع محيط و زمان است كه گاه بسياري از انساني ترين اصول و رسوم آن در محيط و زماني ديگر بصورت يك جنايت ضد انساني تغيير شكل مي دهد تعدد زوجات از اين گونه است. بي شك وجدان عصر ما از چنين اهانت زشتي نسبت به زن جريحه دار مي گردد اما در گذشته و به خصوص در جامعه هاي ابتدائي اين اصل به بسياري از زنان محروم و بي سرپرست كه خود و احياناً فرزندان يتيمشان براي هميشه از زندگي گرم و امن و سالم خانوادگي محروم مي شوند امكان آنرا مي داده كه آيندة خويش را كه فقر و پريشاني و فساد تهديد مي كرد در پناه مردي كه در آن روزگار تنها پناهگاه زن و كودك بوده است نجات دهد.
مساله حقوق زن در اسلام را محققان در سالهاي اخير بررسي كرده اند و من آنچه را ديگران گفته اند تكرار نمي كنم آن چه مسلم است اين است كه از ميان مصلحان و انديشمندان بزرگ تاريخ كه غالباً يا زن را ناديده گرفته اند و يا به خواري در او نگريسته اند حضرت محمد تنها كسي است كه جداً به سرنوشت زن پرداخته و حيثيت انساني و حقوق اجتماعي وي را به وي باز داده است.
اعطاي حق مالكيت فردي ، استقلال اقتصادي زن و در عين حال متعهد ساختن مرد به تامين زندگي وي بگونه اي كه حتي براي شير دادن كودك مي تواند حق خويش را از همسرش مطالبه كند و نيز تعهد پرداخت مهريه كه پشتوانه اقتصادي احتمالات شوم آينده وي بوده است.
مشخص نمودن حقوق زن در جامعه اي كه هيچ حقي براي زنان قائل نبود زن را مقتدر و در برابر مرد كه همواره مي خواسته بر زن تسلطي مستبدانه داشته باشد مستقل ساخته است.
آنچه من در مساله حساس و پيچيده زن در جامعه از ديدگاه اسلام مي توانم گفت قضاوتي است كه با بررسي دقيق و جامع حقوق اجتماعي و حيثيت اخلاقي و انساني زن بدست آمده است و آن اين است كه : اسلام در عين حال كه با تيعيضات موجود ميان زن و مرد به شدت مبارزه مي كگند از مساوات بين اين دو نيز جانبداري نمي كند و به عبارت ديگر نه طرفدا تبعيض است و نه معتقد به تساوي بلكه مي كوشد تا در جامعه هر يك را در جايگاه طبيعي خود بنشاند. تبعيض را جنايت مي داند و تساوي را نادرست طبيعت زن را نه پست تر از مرد مي داند و نه همانند مرد طبيعت اين دو را در زندگي و اجتماع مكمل يكديگر سرشته است و از اين روست كه اسلام بر خلاف تمدن غربي طرفدار اعطاي حقوق طبيعي به اين دو است و نه حقوق مساوي اين بزرگترين سخني است كه مي توان گفت و عمق و ازرش آن بر خوانندگان آگاهي كه شهادت آنرا دارند بي اجازه غرب و روشنفكران غرب زده فكر كنند و با چشمان خويش درست بينند ، پوشيده نيست.
حضرت محمد عملاً مي كوشد تا حقوق و شخصيتي را كه اسلام براي زن قائل شده به وي عطاء كند.
از زنان همچون مردان بيعت مي گيرد. آنان را همچون مردان در صف اصحاب خويش قرار مي دهد. دخترش فاطمه را در كوچكي در برابر مردم به زانوي خود مي نشاند و هنگام گفتگو با آنان او را مي نوازد و در ابراز محبت خاص خود به وي گويي عمد دارد كه به اعراب كه به گفتة قرآن از خبر ناخوش ، دختر بودن نوزادشان چهره شان سياه مي گشت و خشم خود را فرو مي خورند و گاهي نمي خوردند و او را زنده در خاك مدفون مي كردند نشان دهد كه دختر ننگ نيست و همچون پسر فرزندي عزيز است.
در خواستگاري علي از وي اجازه مي خواهد و آن هم با چه آداب زيبا و لطيف و صراحتي آميخته با شرم و نجابت. پست در اتاق فاطمه مي ايستد و مي گويد فاطمه جان! علي بن ابيطالب نام تو را مي برد.
پاسخ منفي فاطمه آن بود كه در را به آهستگي ببندد و پاسخ مثبتش اينبار سكوت
فاطمه به خانه شوهر رفت. محمد هر روز به او سر مي زد بيرون در مي ايستاد و براي ورود اجازه مي خواست و در سلام بر فاطمه پيشدستي مي كرد. رفتار وي با زنانش چنان با ادب و نرمش و مهرباني آميخته بود كه در جامعه خشن آنروز بسيار شگفت انگيز بود.
مردي كه در بيرون خانه مظهر قدرت و صلابت بود در درون خانه چنان نرم و ساده و مهربان رفتار مي كرد كه زنانش بر او گستاخ شده بودند آشكارا با او مشاجره مي كردند بي پروا سخن مي گفتند و از آزارش به هر شكل دريغ نمي كردند.
يك روز كه به سختي از آنان رنجيده شد بر خلاف سنت معمول كه زنان را از خانه بيرون مي راند و اكنون نيز گاهي چنين مي كنند. خود از خانه بيرون رفت و در انباري كه يك طرفش غله ريخته بود اقامت گزيد اين انباري بر بلندي قرار داشت و پيغمبر تنة درختي را مي گذاشت و از آن بالا مي رفت. و چون به انباري مي رسيد تنه درخت را بر مي داشت تا كسي مزاحمش نشود يك ماه با زنانش قهر كرد و چندان زنجيده بود كه مردم نيز سخت اندوهگين و پريشان شده بودند.
عمر به نمايندگي آنان به سراغ وي آمد و اجازه خواست تا با وي سخن بگويد او را اجازه نداد و عمر پيغام داد كه اگر گمان مي كني كه منت مي خواهم درباره د خترم با تو سخن بگويم من از او بي زارم و اگر اجازه دهي گردنش را مي زنم او را اجازه داد. عمر مي گويد وقتي وارد شدم ديدم در گوشه انباري بر حصيري دراز كشيده است و چون برخواست آثار حصير بر پهلويش نمايان بود و من سخت به گريه افتادم محمد كه عمر را غمگين مي بيند با او از لذت پارسائي و بيزاري از دنيا سخن مي گويد و او را آرام مي كند.
رفتار زنانش يكي از بزرگترين مشكلات زندگي وي بود و اين طبيعي است چون روح و انديشه محمد با آنان بسيار فاصله داشت و گذشته از آن زن آن روز كه همچون بردگاني زبون و پست شمرده مي شدند شايستگي چنان آزادي و احترامي را كه تنها در خانه محمد احساس مي كردند نداشتند و اين حقيقتي است كه امروز ما بيش از همه و بيش از هميشه با آن آشنائيم.
دادن شخصيت بر كسي كه فاقد آن است. در آغاز هميشه با عكس العمل هاي بيمارگونه و گاه خطرناك همراه است.
حال سخني كه از زبان عمر نقل مي كنيم انقلاب ريشه داري را كه در حقوق اجتماعي و به خصوص روابط زن و مرد در زمان پيغمبر پديد آمده بوده را به روشني نشان مي دهد او مي گويد : به خدا سوگند كه ما در جاهليت زنان را در هيچ امري به حساب نمي آوريم تا خدا آياتي نازل ساخت و محمد (ص) به دستور اين آيات نصيي را براي آنها مقرر داشت وقتي من در كاري با اطرافيانم مشورت مي كردم زن مي گفت چنين و چنان كن گفتم : اين كار به تو چه ربطي دارد گفت عجبا كه تو نمي خواهي كسي در كارت دخالت كند. دختر تو با رسول خدا مناقشه مي كند و كار را به جائي مي رساند كه تمام روزها را در قهر و خشم به سر مي برد.
من ردايم را بر گرفتم و از خانه بيرون آمدم و پيش حفصه رفتم و گفتم تو با رسول خدا مناقشه مي كني تا به حدي كه تمام روزها را به حالت قهر بسر مي بري. حفضه گفت آري گفتم از عقاب خدا و غضب رسول خدا بر حذر باش. يك روز عمر و ابوبكر مي بينند محمد تشنه است و زنانش او را در ميان گرفته اند و با داد و فرياد بسيار و لحني گستاخانه و خشن از زندگي سخت خود شكايت مي كنند و از او نفقه مي خواهند و او ساكت و بسيار غمگين گوش مي دهد و لبخندي تلخ بر لب دارد تا چشمش به ابوبكر و عمر مي افتد گله مي كند كه ايشان از من آنچه را ندارم مي طلبند. عمر و ابوبكر دختران خود را به كتك مي گيرند و آنان كه با چنين زباني بيشتر آشنا بودند آرام مي گيرند و تعهد مي كنند چيزي را كه پيغمبر ندارد از او توقع نكنند.
رفتار اينان حتي براي پدرانشان و نيز براي مسلماناني كه از آزار پيغمبر رنج مي برند قابل تحمل نبود اما پيغمبر همه را تحمل مي كرد تا به مردان خشن و وحشي جامعه اش درس تازه اي دهد و به زنان زبون و محروم شخصيتي تازه بخشد.
علت ديگر ناخشنودي دائمي زنان پيغمبر آن بود كه اينان ، كم و بيش شنيده بودند كه زنان خسروان ايران و قيصران روم و حتي اميران و پادشاهان عين و غسان ، حيره و مصر چگونه زندگي پرشكوهي در دربارها دارند و در نرد و رقص و شراب و طرب غوطه مي خورند در صورتيكه اينان نيز همه پادشاه عرب اند و ماهها مي گذرد و از بام مطبخ خانه شان دودي بر نمي خيزد. آرد سبوس ناگرفتة جو را مي پزند و مي خورند اين خوراك آنها است در سفره شان غالباً آب است و خرما و ديگر هيچ!
سورة احزاب 27 تا 34
اين كشمكش ميان زنان و پيغمبر چندان بالا گرفت كه وحي دخالت كرد و پيشنها د نمود كه هر كدامتان دنيا را مي خواهيد مهرتان را تمام بگيريد و آزادانه زندگي به دلخواه پيشيه كنيد و هر كدام خدا را و آخرت را مي خواهيد با محمد زندگي سخت خانه او بسازيد. زنان فقر و محمد را برگزيدند و تنها يكي از آن ميان دنيا را بگزيد. مبلغان مسيحي و نويسندگان مغرض كوشيده اند تا در روح نيرومند محمد نقطه ضعفي بيابند و چون در ترتبيت اخلاقي مسيحيت زيبائي زن را فريب شيطان
مي شمارند و گرايش بدو را فساد و انحطاط بگونه اي كه حتي ترك ازدواج خشنودي خدا را سبب مي شود و حافظ تقواي ديني كوشيده اند و از او يك دون ژون شرقي بسازند كه شيفتة زنان است و همچون سلاطين شرق حرمسرا تشكيل مي دهد.
آنان هياهوي بسياري بپا كرده اند و موج هياهوي اينان تا ا ينجا نيز رسيده است و بسياري از روشنفكران ما را گرفتار كرده است.
من (دكتر شريعتي) معتقدم مسئله زن در زندگي و احساس محمد نه تنها نقطة ضعفي براي او نيست بلكه يكي از وجوه درخشان و زيباي اين روح بزرگ است تا آنجا كه حتي عباس محمد عقاد مصري مي گويد مبلغان مسيحي و نويسندگان استعماري خواسته اند از اين طريق بر اسلام ضربه اي فرود آورند در حاليكه در اين راه سخت بر خطا رفته اند چون در اينجا بر هر مسلماني كه با دينش آشناست و از سيرة پيغمبرش آگاه تجلي حقيقت از هر چيزي ساده تر و روشن تر است و ضربه اي كه آنان تصور كرده اند خود حجتي است كه مسلمانان را كفايت مي كند و براي بزرگداشت پيغمبرش و تبرئه دين از تهمت هاي زشتي كه بر آن زده اند به حجتي ديگر نيازمند نيست.
براي يك مسلمان بر صدق نبوت حضرت محمد (ص) هيچ دليلي از شيوة رفتار وي با زنانش و كيفيت انتخاب زنانش صادق تر نيست.
تعدد زوجات :
چنانچه اشاره كرديم تاريخ معني بسياري از مسائل انساني را تغيير مي دهد.
مسائل اخلاقي و اجتماعي سرنوشتي درست همانند كلمات دارند. روح ، معني و حتي تلفظ كلمات تحت تاثير دو عامل تغيير مي يابد يكي زمان و ديگري محيط
شوخ در قديم به معني چرك بدن بوده است و حال ظريفترين شيوة چشم زيبا و شيرين ترين اطوار معشوق را بيان مي كند.
بركت نيز چنين است در خوابگاه شتران ، مدفوعات تر و خشكي را كه با خاك و خاشاك بهم آميخته اند بركت گفته مي شد و امروز بر معنائي دلالت دارد كه حتي احساس و عقل انساني از فهمش عاجز است حال بركت زادة گوشة چشم عنايت خداست.
بسياري از مسائل انساني و اخلاقي نيز چنين است در هر دوره اي معني و صفت ويژه اي دارد كه همان در زمان يا زمينه ديگري دگرگون مي شود و تا سر حد تناقض تغيير شكل مي يابد تعدد زوجات ، پدر سالاري ، از همين مسائل است. اگر مسائلي از اين قبيل را با ديد حال و آن هم به گونه اي كه در جامعة متمدن امروز مي گذرد بررسي كنيم به همان اندازه كه به كار تبليغات و هياهو و هوچي گري مي آيد براي علم و تحقق زيان آور است و چشم محقق را نابينا مي كند.
اصولاً در گذشته ازدواج به معني امروز تلقي نمي شده است و كمتر به چشم عشق و هوس به ان نگاه مي كرده اند نوعي مراسم اجتماعي براي ايجاد پيماني جديد در آن و عواملي سياسي ، اجتماعي قوي تر از عامل عشق و حتي هوس بوده است در اين عصر اصولاً : زن را تنها ابزار توليد مي شمارند و زن را از بهر كدبانوئي خانه خواهند و نه تمتغ و غالباً با همجنسان سروبر داشته اند.
اين مسئله را نه تنها داستانهاي مذهبي (لوط) و يا ادبي (اشعار غزلي خودمان) مي خوانيم بلكه در زندگي شخصي مانند سقراط نيز مي بينيم و رابطه آنچناني وي با الكپيادس كه از شخصيتهاي بزرگ نظامي و ملي يونان و از شاگردان برجستة سقراط بوده در جامعه چنان عادي تلقي مي شده است كه آنرا آشكارا اعتراف مي كرده اند و حتي الكبيادس كه از سردي حكيم گله مي كند سقراط به صراحت استدلال مي كند كه وقت تو ديگر گذشته است.
در ادبيات فارسي شيخ مصلح الدين سعدي كه معلم اخلاق است و مرد عرفان و مذهب و نيز در كتاب اخلاقي خود (گلستان) ماجراي قاضي همداني و نعلبند سخن مي گويد.
اين نمونه ها در تاريخ و ادب همه ملل فراوان يافت مي شود. كيفيت تلقي كه در گذشته از ازدواج داشته اند براي ما كه آنرا شگفت آور و باور نكردني مي يابيم روشن مي گردد.
و ذهن امروزين ما را براي فهم درست واقعيتي كه در گذشته روح و معناي ديگر داشته است آماده مي كند و آن تعدد زوجات در زندگي حضرت محمد است.
آيا واقعاً محمد يك دون ژون بوده است كساني كه مي كوشند تا مردي را هوسباز معرفي كنند طبيعتاً به سراغ جواني او مي روند چون هوس و شهوت همواره گريبانگير جواني است اما تاريخ كه حتي شوخي هاي او را با زنانش بيان مي كند و كوچكترين جزئيات زندگي او را نشان مي دهد كمترين موج هوسي را در سيماي جوان محمد سراغ ندارد. نخستين زني كه در اوج جواني با وي آشنا مي شود و ازدواج مي كند. خديجه است بيوه زني چهل و به قولي چهل و پنج ساله كه پيش از او دو بار ازدواج كرده بود و فرزنداني همسن محمد داشت و در طول بيست و هشت سالگي كه باوي به سر مي برد هيچ زني در زندگي او راه ندارد آنچه را كه در جواني محمد پيش از ازدواج با خديجه بايد در نظر داشت اين است كه او همچنان ديگر جوانان قريش نه حيثيت اجتماعي و نه محظورات اخلاقي و نه سنگيني مسئوليت هاي سياسي و نظامي و بخصوص مسئوليت خطير رسالت و حتي نه پيري كه بعدها همگي بر او هجوم مي برند هيچ كدام او را مقيد نمي خواست و با هوس بيگانه نمي كرد. شگفتا كه او فرزند عبداله و نوه عبدالمطلب كه بزرگ مكه بود و برادرزادة ابوطالب كه او نيز بعد از پدر از بزرگان مكه بود در قريش و مكه به خاطر اخلاق و رفتار خوب و مورد اعتماد بودن به محمد امين معروف شد و در آن موقع خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند.
او مردي است كه تا پنجاه سالگي با بيوه زني تا هفتاد سالگي او سر مي كند و در طول اين مدت حتي يكبار هواي زن ديگري در سر نمي پروراند. از نظر متعصب ترين مبلغان مسيحي محمد در مكه از چنين اتهامي كاملاً به دور است. پس چگونه اين مرد با اين سابقه تا وارد مدينه شود در حاليكه پيرمردي 53 است و مقام نبوت خدائي دارد و مسئوليتهاي خشن نظامي و سياسي بر دوش دارد و انديشه اش ، روحش ، زندگي اش ، سنش و به خصوص موقعيت اجتماعي و اخلاقي اش دين و تقوي و پارسائي و رنج و كار را به مردم الهام مي كند يكباره آتش هوس در او سربرداشته باشد.
دون ژون نيز چنانكه مي دانيم جواني را پشت سر گذاشت زنان را از ياد برد و مرد پارسائي شد و چگونه جوان عربي كه از 25 تا 50 سالگي با بيوه اي 45 تا 73 سالگي زندگي مي كند هنگاميكه پير مي شود و به مقام عظيم نبوت مي رسد و هر لحظه بوسليه وحي با منبع لايزال الهي در تماس است و غرق در كشمكشهاي جنگ و سياست مي گردد دون ژون مي شو.د.
آنچه مبلغان فراموش مي كنند اين است كه زيبائي زن است كه هوس را سيراب
مي كند نه تعداد زن. مرد هوسباز در پي دختر طناز و هوش انگيز است نه زنان بيوه جا افتاده و بچه داري كه يا مثل دختر عمر آنقدر زشتند كه كسي آنها را تحمل
نمي كند و يا اگر رنگ و آبي داشته اند در خانه شوهر و يا شوهران قبلي از بين رفته است و به جاي ؟؟ دوشيزگي و شور جواني و عشوه و هوس چين پيري دارند.
خوشبختانه تاريخ يكايك زنان او را مي شناسد و هم مي داند كه چرا به خانة محمد آمده اند. حال به بررسي اين حرمسراي جنجال برانگيز مي پردازيم :
عايشه :
خديچه در هفتاد و دو سالگي فوت كرد. محمد در اين هنگام حدود پنجاه سال داشت و در اوج پريشاني و سختي زندگيش در مكه. بسياري از يارانش در حبشه به سر مي بردند و او با ياران اندكش در چنگ يك شهر دشمن اسير پشتيبان محكم خود ابوطالب را نيز در همين سالها از دست مي دهد.
وضعيت رقت بار او باعث شد همه به او پيشنهاد دهند كه ازدواج كند اما عشق خديجه كه تا پايان مرگ او را فراموش نكرد و زندگي سياسي پر از خطرش او را چنان به خود گرفتار كرده بود كه در انديشه زني نبود عايشه دختر ابوبكر تنها دختري بود كه در اسلام متولد شد و اين امر باعث شد تا ابوبكر و ياران نزديك پيامبر تصميم گرفته نخستين زني كه در اسلام زاده شده و خاطره اي از جاهليت ندارد همسر پيامبر اسلام شود.
ابوبكر كه احساس بسيار رقيق دارد و دلش جز ايمان به محمد از محبت وي لبريز است بوي دخترش را پيشنهاد مي كند. عايشه دختري هفت ساله است و محمد مردي پنجاه و چند ساله كه در خانه دختري عزيز چون فاطمه دارد كه نيازمند مادري است و در بيرون دشماني چون ابوجهل و ابولهب و زندگي سراسر تلخي ، آشوب و خطر پيداست كه دختر هفت ساله ابوبكر بكار همسري محمد نمي آيد. محمد او را نامزد مي كند تا با دوست و همفكر خويش خويشاوند گردد كه پيوند خويشاوندي استوارترين پيوند ميان دو انسان است.
ازدواج محمد با عايشه يك ازدواج سمبليك است آميخته با مصلحتي عاقلانه و در اينجا سخن از عشق و هوس بيجاست.
سوده :
دختر زمعه از نخستين مسلماناني بود كه در روزهاي تيره و پر وحشت اسلام با همسرش به محمد گرويدند وي در راه عقيده اش رنج بسيار كشيد و به فرمان پيغمبر به حبشه هجرت كرد.
پس از بازگشت شوهرش را از دست مي دهد و خانواده اش او را به خاطر اعتقاداتش نمي پذيرند و هيچ كس حاضر به ازدواج با او نيست. پيامبر او را پناه مي دهد و با او ازدواج مي كند و در حقيقت جانشين خديجه مي شود.
هند : (ام سلمه)
همسر مجاهد بزرگي كه در احد مجروح شد و بعد در جنگ بني اسد جان داد.
پيامبر در مرگ وي چنان اندوهگين شده بود كه به سختي مي گريست سلم همسر او زني فرتوت بود كه از همسرش چندين بچه كوچك و بزرگ داشت.
چهار ماه از مرگ همسرش با فرزندان بي پدر و بي پناهش زندگي بي اميد و دردناكي را مي گذراند و بزرگان مسلمان را مسئول مي دانست ابوبكر از او خواستگاري كرد نپذيرفت عمر از او خواستگاري كرد عذر آورد كه فرزندانم زيادند و جواني ام گذشته است پيغمبر از او خواستگاري كرد باز نپذيرفت ولي حضرت اصرار كردند تا فرزند بزرگش او را به عقد حضرت محمد درآورد.
رمله : (ام حبيبه)
دختر ابوسفيان كه دست به فداكاري بزرگي زد در اوج مبارزة ابوسفيان با محمد با همسرش به او گرويدند و به حبشه رفتند و در آنجا شوهرش تحت تاثير محيط مسيحي شد و ام رمله به اعتقاد خود استوار ماند و همسرش در كشور غريب او را تنها رها كرد.
او نه مي توانست بي پناه در حبشه بماند نه ابوسفيان پناهش مي داد و حتي او را تهديد كرده بود.
محمد به پاداش اين فداكاري و اينكه زن شرافتمندي كه در راه وي بدبختي تهديدش مي كرد و نيز هم براي اينكه دختر ابوسفيان در اوج مبارزة با وي به همسري محمد درآيد (حادثة پر معنائي) از او بسيار محترمانه خواستگاري كرد و نجاشي پادشاه حبشه او را به نمايندگي محمد عقد كرد و مهريه اش را پرداخت.
جويريه :
دختر حارث رئيس قبيلة بني ال.مصطلق است وي در جنگ نصيب ثابت به قيس شده بود جويريه نزد پيغمير آمد و گفت ثابت مبلغ كلاني براي آزادي من مي خواهد و من ندارم تو كمكم كن پيغمبر كتابت او را پرداخت و او را به همسري خود درآورد به چند دليل : 1. محبت خود را درون قبيله بني المصطلق جانشين كينة ديرينه ساخت (بخصوص رئيس قبيله) 2. مسلمانان را واداشت تا تمام اسراء را آزاد كنند چون همة اسرا خويشان او مي شدند. اسيران آزاد شدند و همگي اسلام آوردند و اين طايفه كه از دشمنان سرسخت محمد بودند باوي متحد شدند جويريه پيش از همسر پسر عمويش عبداله بود كه بعد از امارت او را رها كرده بود.
صفيه :
دختر رئيس بني قريظه بود كه اسير شده بود پيغمبر او را آزاد گذاشت كه به خانواده اش باز گردد كه او خود پيشنهاد ازدواج با پيغمبر و بودن كنار او را داد.
ميمونه :
خواهر ام فضل زن عباس بن عبدالمطلب يكسال پس از حديبيه پيغمبر به قصد عمره وارد مكه شد و طبق قرارداد سه روز بيشتر نمي توانست بماند.
در اين سه روز مي كوشيد تا دلهاي مردم را به خود نزديك سازد و با مهرباني و بخشش و نيكي و نرمش از شدت كينه و خشونتي كه سران كفر عليه او در روحها ايجاد كرده بودند بكاهد.
ميمونه در اين چند روز رفتار مسلمانان در او تاثير شديدي گذاشته بود و به اسلام گرايش پيدا كرده بود. و آوازه عشقش به حضرت محمد در آسمان نيز پيچيد و وحي نيز احساس پاك او را ستود.
عباس به محمد پيشنهاد اين ازدواج را مي دهد. خويشاوندي ميمونه با خالد و انتساب وي به خانواده هاي با نفوذ قريش محمد را بر آن داشت تا پيشنهاد او را بپذيرد. كه در آخرين روز مراسم عروسي برگزار شد و در اين جشن مشركان در كنار مسلمانان دعوت شدند فضاي سرد سياسي گرم شد و دوري و بيگانگي تخفيف داده شد. پس از آن خالد ، عمروعاص ، عثمان بن طلحه راهي مدينه شدند ومسلمان.
حفضه :
دختر عمر است. شوهرش كه مرد با آنكه دختر عمر بود كسي به سراغش نرفت تا عمر خود دست به كار شد اول به ابوبكر پيشنهاد كرد به اين اميد كه دوستي با وي شايد بكار آيد اما ابوبكر سكوت كرد بسراغ عثمان رفت و عثمال نيز سكوت كرد عمر افسرده شد و دلش از پاسخ ساكت دو يار ؟ بدرد آمد و پيش پيغمبر از آنان گله كرد پيغمبر براي تسكين خاطر او گفت حفصه را به عقد كسي در بياور كه براي او از ابوبكر و عثمان بهتر باشد. و بدين ترتيب پيوند خويش را با عمر كه يكي از شخصيتهاي پر نفوذ و مؤثر اسلام به شمار مي رفت نزديكتر ساخت. از كوشش عمر و از سكوت ابوبكر و عثمان مي توان به زيبائي حفصه پي برد.
عمر خود به دخترش مي گويد : دختر من تو به عايشه كه به زيبائي خود مي نازد نگاه مكن به خدا قسم من مي دانم رسول خدا تو را دوست ندارد و اگر بخاطر من نبود تو را طلاق داده بود.
زينب :
زن عبيده بن حارث كه در بدر شهيد شد و بسيار فرتوت و افتاده بود محمد وي را كه آفتاب عمرش بر لب بام بود را به زني گرفت و نخواست همسر مجاهد شهيدي در پيري و بي پناهي سر كند او زني سخت پارسا ، مهربان و نيكو كار بود. (ام المساكين)
اينانند زنان حرمسراي پيغمبر
و اينك چند نكته مهم : 1. حكم تعدد زوجات در سال هشتم نازل شد و هيچ فردي حكم نمي كند محمد مي بايست پس از اين حكم چهار زن را نگه دارد و بقيه را طلاق دهد.
2. اسلام تعدد زوجات را وضع نكرده است پيش از اسلام هيچ حدي در اين باره وجود نداشت و آنچه اسلام آورده است تحديد زوجات (محدود) نه كه تا چهار زن بگيريد بلكه بيش از چهار زن نگيريد و اين دو يكي نيست.
3. قرآن ابتدا مردم را ملزم به اجراي عدالت ميان زنان مي كند و بلافاصله اعتراف
مي نمايد كه هرگز نمي توانيد عدالت ورزيد پس به يك تن اكتفا كنيد اين چنين بيان هنرمندانه و شگفت انگيزي هر كه را سخن شناس باشد و با روح قرآن آشنا و هوس تعدد زوجات هم در دل نداشته باشد بسادگي معترف مي كند كه اين شرايط چنان دشوار است و تنگناي جواز چندان سخت كه جز در مواردي فردي و اجتماعي كه الزامي زوجي يا اخلاقي در كار است نمي توان از آن گذر كرد.
موارد فردي را از متن قرآن مي توان احساس كرد در ضمن آياتي كه از سرنوشت يتيمان و زنان بي سرپرست سخن مي گويد اما موارد اجتماعي اش را خوشبختانه نسل حاضر به چشم ديده اند.
پس از جنگ جهاني دوم بحران شديدي كه بر اثر نابودي ميليون ها مرد در اروپا و به خصوص آلمان و اتريش و لهستان پديد آمد و موج فساد و انحطاط و بيماريهاي رواني و پريشاني بسياري كه زنان بي شوهر و اطفال بي پدر را رنج مي داد همه مسائل بسيار جدي ئي بود كه در روح و اخلاق جامعة اروپائي آثاري عميق و انحرافي شديد بوجود آورد كه تا به امروز نيز آثارش به جاست.
موج تظاهرات و اعتراضات زنان به مذهب كاتالويك كه تعدد زوجات و به خصوص ازدواج مجدد را ممنوع مي داند و هم به مؤمنين كه اصل تعدد زوجات را راه بازي براي شهوتراني خود مي پندارند و هم به روشنفكران امروزي كه آنرا مطلقاً ضد انساني مي شمارند نشان مي دهد كه معني و مورد واقعي اين حكم چيست و كجاست.
در سال 1958 ميلادي جبهة آزادي بخش ملي الاجزاير به همة اعضاي خود توصيه كرد كه مجاهدان به خانواده هاي برادران شهيدشان بينديشند و با زناني كه همسرانشان را در اين مبارزه از دست داده اند ازدواج كنند تا شهادت مايه پريشاني اطفال و بدبختي زنان نگردد و خانوادة يك شهيد به دامن فقر و فساد بيفتد.
آنچه مي خواهم بگويم اين است كه مساله تعدد زوجات را در گذشته و به خصوص جامعه هاي ابتدائي نبايد بدان معني كه امروز از آن احساس مي شود گرفت و آنرا نبايد با چشم اين عصر ديد.
نكتة ديگر يكي از شگفتي ها و رموز زندگي محمد است.
حضرت محمد (ص) در مدينه از هيچ يك از زنانش فرزندي نيافت در حاليكه اين زنان جز عايشه همه بيوه بودند و در خانه شوهران سابقشان داراي فرزندان. بي شك وي نيز همچون هر مردي خواهان فرزند بود تنها در سال آخر عمرش صاحب پسري شد كه آن هم نماند و ناراحتي وي از اين موضوع نشان مي داد كه سخت دوستدار داشتن فرزنداني بود اما سرنوشت و حكم لايزال الهي بر اين بود كه از بزرگترين شخصيت جامعه عرب كه فخر و شخصيت را در داشتن فرزندان آن هم پسر مي دانستند تنها يك فرزند باقي بماند و آن هم دختر و آن هم فاطمه و اين چه تقدير زيبا و خردمندانه اي بود اگر چه باعث شد محمد را در آن زمان خيلي رنج دهند.
نسل خاتم پيامبران بايد فقط بوسيله فاطمه و علي ادامه پيدا مي كرد.
و اما حرمسراي محمد چگونه بود؟
چند اطاق گلي متصل به مسجد سقفش از شاخ و برگ درخت خرما پوشيده شد قنديلهاي كه قصر جنجالي شاخه هاي نخل كه مي سوزد و مطبخش و خوراكش ابوهريره مي گويد :
حضرت تا مرد از نان جو سير نخورد گاه مي شد دو ماه مي گذشت و آتش در منزل وي برافزوخته نمي شد در اين مدت غذاشان خرما و آب بود و او گاه از شدت گرسنگي سنگ بر شكم مي بست.
من هر گاه كه به ياد خانه و زندگي محمد مي افتم كه جواني و كمال را با بيوه زني پنجاه تا هفتاد و دو سه ساله مي گذراند و در پيري با بيوه زناني جا افتاده و بچه دار چون ام سلمه و زينب و بخصوص حفصه سر كرد، خانه اش و خوراكش آن بود نمي توانم از افسوس خودداري كنم كه محمد مي توانست زناني زيباتر از آنها داشته باشد و زندگي بهتر از اين و نيز هر گاه سخنان نويسندگاني را مي خوانم كه از شهوتراني محمد سحن مي گويند و از حرمسراي او نمي توانم از خشم و شرم پريشان نشوم كه يك انسان حتي يك نويسنده تا كجاها مي تواند ننگين شود و بخاطر مصلحتي زشت سيماي حقيقي زيبا را كه فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليديها بيالايد.
(با تشکر از زحمات سرکار خانم شکرانی برای جمع آوری این مطلب!)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
عرش را چه شده؟ چه همهمه ی غریبی! چه آواز خوشی! چه نوری!
ملائک حیرت زده اند!همه منتظر از هفت آسمان گرد آمده اند! پیامی از
جانب خداوند!
- ای جبرئیل! بال و پر خود را بیارای!
پیامبران ایستاده اند صف در صف! انتظاری در نگاهها! پلک نمی زنند!گشوده
خاطر اکا شگفت زده . از هم میپرسند !:( عرش را چه شده؟) و به هم
مینگرند.ملائک تسبیح گویانو هروله کنان به گرد هم می چرخند د ر انتظار کدام ماموریتند؟
جبرئیل بال وپر آراسته پیشاپیش چون حرکت مواج نور د رپیشگاه فرشتگان کی ایستد :
- به صف شوید! آماده ! هر کدام به سمتی!
- ای جبرئیل برو حبیب ما را به عرش بیاور!
جبرئیل مقصد را فهمیده است می خواهد لب به سخن گشاید که نوای رب
العالمین عرشیان را به سکوت وا می دارد: - یا جبرئیل! هو حبیبی و انا
محبه. هو الطالب و انا مطلوب. هو العبد و انا المعبود ................!
و صدا در عرش طنین می افکند وتکرار میشود: هو سید المرسلین و انا رب العالمین.
- ای احمد!
- آه خداوندا! ....این صدای توست! لبیک پروردگارا!...لبیک...!
- نزدیک تر بیا احمد!
-نزدیک تر؟ چگونه؟...آیا باور کنم...؟ چقدر عجیب است!عجیب!
- بیا احمد !...بیا نزدیکتر!
- مولای من عظمت تو آنچنان است که مرا به سجده وا می دارد!!در برابر تو
چه از دست من بر می آید؟!...هزار بار شکر! هزار بار سجده! ...اینجا خاک
نیست !...همه نور است. در دریایی از نور در پیشگاهت سجده می کنم ای معبود آسمانها و زمین!
-برخیز احمد ! به عزت و جلال خودم سوگند که اگر تو نبودی آدم را نمی آفریدم و اگر علی نبود بهشت را بوجود نمی آوردم.
- آه خداوندا! این تویی با من سخن می گویی یا پسر عمم علی؟!
- من تو را خلق کردم از نور خود و علی را از نور تو و آگاهم از اسرار دلها!
هیچ کس را ندیدم که چون تو علی را دوست داشته باشد لذا با زبان علی با تو سخن می گویم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
شاید هنوز هم دستانم سخت به حرکت در می آیند و نمیدانند که این دل عاشق و این فکر سرگردان می خواهد چه بگوید!!!!
هفته هاست که میخواهم حرف بزنم و از او بنویسم از کسی که تا آخرین پله رفت و وقتی به پله ی آخر رسید ! صدایی شنید !در آن هنگام بود که معشوق صدایش کرد: دستت را به من بده ! و او آخرین گام برای رسیدن به معشوق را برداشت آخرین پله را هم پشت سر گذاشت و به بالاترین مرحله ی انسانی رسید و در آنجا بود که تجلی گاه صفات معشوق شد! اما احساس می کنم که نمی توانم به درستی در این رابطه حق مطلب را ادا کنم!
خدایا امروز با دستانی لرزان ! قلبی عاشق که انگاری در این لحظه تند تر میزند! و فکری آشفته و سرگردان اماهمراه با یقین مینویسم از او که ماه از عشقش دیوانه شد !جبریل به او حسادت کرد ! از او که حق امانت را ادا کرد و روح معشوق را پاک برگرداند! او که به عهدش وفا کرد و در آن هنگام که با معشوق عهد بست که او را فراموش نخواهد کرد عهد خود را در سینه نگاه داشت و تا آخرین لحظه از یاد نبرد!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |
به نام خالق زیبایی ها![]()
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری!
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 توسط مهسا صدرعاملی | لینک ثابت |